روز ها میگذرد و من بدون تو سر میکنمــ...
چه سخت استــ...
ساکنان ساحل بعد از مدتی دیگر صدای آب را نمیشنوند!
آری چه سخت است قصه ی عادتـــ...
ای کاش می شد که به عقب برگردم، فقط چند ثانیه... ای کاشـــــــــــــــــــــــــ......
برچسب: آرزو,
نویسنده: آتنا زارعیان
فکر میکردم پر دردی، فکر میکردم مثل مایی
مسیری که تو میری، دیگه از ماها سواییمن نخواستم که بخونم، دلشکسته شه سکوتمواسه کی میخونی بزدل، یه نگاه کن روبروتوتورو مردم کنده کردن، بی اونا منو تو هیچیموقتی تو دلا نباشیم، منو تو مهره ی پوچیماین مقدسات ما بود ، چرا حرمتو شکستیلعنت خدا به قلبت، تو دل شیطون نشستینمیزارم خونه ی دل، خالی از حس خدا شهآدمی مثل تو باید، رو زمین دیگه نباشهچه میدونی از کسی که، به چش خیس میده حاجتاسم اونو میگه هر کی، زود میشه دعاش اجابتنمیدونم قصد تو، از این همه حرف چی بودهپشت این شعری که خوندی ،اما میدونم کی بوده
گفت مشروب میخوری ؟
گفتم نه ، زخم معده دارم
پاکت سیگار رو آورد جلوم...
گفتم نمی کشم ، خیلی وقته
گفت پس تو با چی حال میکنی ؟!
گفتم یعنی چی ؟! نمی فهمم !گفت یعنی با چی این زندگیه سگی رو تحمل میکنی ?
خندیدم و گفتم از یه جایی به بعد دیگه یادت میره که درد داری
میدونی رفیق سِر میشی ، میری تو بی هوشیِ هوشیاری
دیگه درده مهم نیست ، دنبال علاجش هم دیگه نمیری !
سیگار خوب نیست ، مشروب هم خوب نیست
از یه جایی به بعد فقط دلت میخواد هوشیار باشی
انگاری از دردت خوشت میاد ، دوست داری درد بکشی !
یه نخ سیگار روشن کرد فهمیدم هیچی نفهمیده گفت نمیفهمم
گفتم ته همه این حرفام اینه از یه جایی به بعد فقط میخوای درد بکشی تا
برچسب:
نویسنده: آتنا زارعیان
دهـــــم آذر... که داشت به دنیا میومد... داشت بارون میومد... میدونید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ این فرشته ها بودند که داشتن گریه میکردند... آخه یکی ازشون کم شده بود... این اولین تولدته که پیشت نیستمـــاما بازم مث تولدای قبلتـــاز عمق وجودمـــمیگم کهـــ تولدت مبارک
[ ۱۳۹۲/۰۹/۰۷ ] [ 15:31 ] [ سجاد ]
برچسب:
نویسنده: آتنا زارعیان
برچسب: میدونی؟,
نویسنده: آتنا زارعیان
همــــیشـه دقــیقآ وقـــــتی پـُر از حـــرفی
وقتـــی بغــــض میکـــُنی
وقتـــی دآغونــــی
وقــــتی دلــِت شکــــستـه
دقیقــــا همیـــن وقـــــتآ
انقــــدر حـ ـرف دآری کـــه فقــط میتونــی بگـ ـی :
“بیخـــیآل“…
برچسب: خیال,
نویسنده: آتنا زارعیان
هی وای...هفت سال پیش بود.. چه خاطراتی داشتم اینجا...
بهتری خاطرات زندگیم...
امروز اتفاقی اسممو تو اینترنت سرچ کردم و بی هوا رسیدم به این
وبلاگ... کلا یادم رفته بود اینجا رو..
خلاصه عمر از کف رایگان میرود...
کودکی رفت و جوانی نیز میرود...
هی روزگار...
برچسب: زمانبرگشتم,
نویسنده: آتنا زارعیان